تبليغاتX
حرف های یک ذهن
این حرف ها همه در ذهن من بود ؛ حالا در ذهن شما هم هست ...

از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، آن زمان ها که پا داشتیم کفش نداشتیم ، حالا که کفش داریم ( زیاد هم داریم ) پا نداریم .

البته نه اینکه سنی از ما رفته باشد و پیر شده باشیم ها نه !

این پادردهای مدرن چندان ربطی به سن و سال ندارد و از 18 الی خدا و درتمام فصول دیده می شود .

الآن یک سالی هست که دنبال یک دکتر خوب می گردم . یعنی نه اینکه بگردم ( پیش خودمان بماند ، دکتر خوب همان حکایت نخودسیاه ست که همواره یافت می نشود ! )

این جور دردها اول و آخرش عصبی است . قرص و دارو عصبی ترت هم میکند . ( اغلب از حیث تنظیم وقت و تنظیم جیب !!! )

خدای ناکرده دچار سوءتفاهم که نشدید ؟! قصد نداشتم بدبینی و نارضایتی خودم را به کسی منتقل کنم .

البته بماند که توی این دوره و زمانه ، بدبینی ، بخش عظیمی از واقع گرایی و خوش بینی ، تعبیری از بی دردی ست !!!

آن هم توی نوشتن ، که تا می آیی از عشق و موفقیت و شانس بنویسی ، مهر داغ بی محتوایی می زنند به پیشانی ات و نقد پشت نقد که : " به نظر می رسد شما برای نگاشتن متون جشنواره پسند کمی جوان باشید " ( حالا بماند که کلمه ی "بی شعور" به مرور زمان تغییر شکل داد و تدریجاً به "جوان" شهرت یافت !!! )

البته پربیراه هم نمی گویندها ! جوان ها تا بیایند همه ی امیدشان را برای عشق و نشاط از دست بدهند ، کلی راه و کلی انرژی در چنته دارند . به سن منتقدین که برسند ، آنقدر درب و داغان شده اند که حرف هایشان را بفهمند ! ( برای فهمیدن بعضی چیزها باید قدری قراضه شد !!! )

از همه اینها که بگذریم این پادرد ما درمان ندارد . ولی تا زبان می چرخانیم که " به سلامتی درد بی درمان گرفته ایم " روی سرمان خراب می شوند که " زبان به دندان بگیر دختر ! ... خدا قهرش می گیرد ... دردبی درمان بیفتد به جان دشمنت ... "

با این جمله آخری کمی مشکل دارم . نمی دانم چرا هرچه می شود پیله می کنند به دشمن بیچاره ی من و لیچار بارش می کنند . آخر این بنده خدا خودش که نمی خواست دشمن من باشد . من خودم بارها شاهد بودم که دو سه باری تلاش کرده بود نزدیک ترین دوستم شود ، ولی خب نشد ، خدا شاهد است !!!

اصلاً ( جایی درز نکند ) تخم لق دشمن را خودم به زبان این و آن انداختم .  این روزها دشمن داشتن مثل پول داشتن ، تعبیر غیر مستقیمی از "مهم بودن" است !

مهم بودن ، هم اعتماد به نفس را بالا می برد و هم توی روابط تأثیر می گذارد .

دشمن که داشته باشی ، هربار گَندِ گُنده ای زدی و افتضاحی کردی ، می توانی بیندازی گردن باریک تر از مویش و از سنگ اندازی ها و زیرآب زنی هایش قصه بسازی که ... .

توی این دوره و زمانه کمی سخت است در کمال صداقت به بی عرضگی ات ( حتماً زبانم را گاز خواهم گرفت !!! ) اعتراف کنی . این جور کارها اعتماد به نفس آدم را بدجوری پایین می آورد .

گرچه دست آخر " هیچ چیزی " هم نمی شوید ولی خب ، ما در " حال " زندگی می کنیم و " دست آخر " برایمان دیر و دور است !

در هر صورت ، از آنجایی که آنقدر مهم نبودم تا کسی حاضر شود نقش دشمن را ( حتی برای چند دقیقه ! ) در مقابلم بازی کند ، رفتم سراغ بهترین دوستم تا در این وضعیت بحرانی به فریادم برسد  . یک دوست خوب باید در هر شرایطی در دوستی اش ثابت قدم باشد ! بنابراین توانستم راضی اش کنم تا مادامی که زنده ام نقش دشوار و پیچیده ی دشمن را برایم ایفا کند . و باز از آنجایی که من هیچ دوست نزدیکی جز "خودم" نداشتم ، لاجرم "خودم دشمن خودم" شدم .

البته اینکه آدمها دشمن خودشان بشوند زیاد خوب نیست . چون حتی یک جای خلوت هم پیدا نمی کنی که دشمنت آنجا نباشد . تا می آیی با خودت خلوت کنی یا رازی را به خودت بگویی ، سروکله ی شومش پیدا می شود و کاسه کوزه ات را می ریزد به هم .

دشمن است دیگر ، کاری نمی شود کرد ! اصلاً مهم ترین دلیلی که پادردم درمان نمی شود وجود همین دشمن بدذات است . اگر بدانید چه فکرهایی می اندازد توی سرم و چه حرف هایی یادم می دهد ؟!

درمان کنی که چه بشود ؟! ... بروی خیابان گردی ؟! ... با که ؟! ... دوست پسر ، شوهر ، بچه ؟! ... گیریم پادرد درمان شد ، دردهای دیگرت چه می شود ؟! ... مریضی تا ابد هست ... آخرش هم چه مریض و چه سالم ، همه می میریم ، غیر این است ؟! ... اصلاً درد تو درمان ندارد ، چون دردت از پا نیست ، دردت بدشانسی است ! ...

می بینید چه حرف های زشتی یادم می دهد ؟!  اگر فقط یکی از این حرف ها را توی گوشتان زمزمه کنند خودکشی می کنید ، حالا ببینید من چه طاقتی دارم !

از شما چه پنهان بارها با خودم فکر کرده ام که این درد لاعلاج من زمانی خوب می شود که از دوستم - ببخشید دشمنم ! - بخواهم دوباره به نقش قدیمش برگردد .

آخر تمام دردهای من از زمانی شروع شد که خواستم مهم باشم ! نه این که هیچ منتقدی حاضر نبود مرا در صف مهم ها قرار دهد ، عقده ای - ببخشید متحول - شدم و تصمیم گرفتم مهم باشم .

برای مهم بودن هم که حتماً باید دشمن و رنج و ناامیدی و "غم این خفته ی چند" توی زندگی ات موج بزند . من هم که هیچ کدام را نداشتم ! و لابد دیگر می توانید حدس بزنید که چه اتفاقاتی افتاد ؟!

ولی برای علاج این دردهای بی درمانم دیگر مجبور به حذف دشمن از زندگی ام شده ام . البته باید دیگر قید "مهم بودن" را هم بزنم - آدم مهم که بدون دشمن نمی شود ، می شود ؟! - . اما خودمانیم ، "مهم شدن به قیمت مریض شدن" پدیده ی جالبی نیست ! 

بهتر است وقتی پادردم خوب شد بگردم و یک راه دیگر برای مهم شدن پیدا کنم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 10:20  توسط پروانه خائف حق شناس  | 

در روز بیست و دوم خرداد ماه همگی در پای صندوق های رای نام زیبای میرحسین موسوی را بر روی برگه های رای خواهیم نگاشت .

به خاطر مملکتی آباد ٬ ملتی آزاد و ایرانی سبز ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 13:45  توسط پروانه خائف حق شناس  | 

نمی دونم برای چی دیگه نمی تونم بنویسم !

اما اوضاع اینجوری نمی مونه و من هم دوباره جون می گیرم ... می خوام از نامردی بنویسم ... از نامردی کسانی که یک زمانی عاشقشون بودم و حالا دیگه ....

می نویسم ... حالا می بینید ؟!

شاید همین فردا.................

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 19:46  توسط پروانه خائف حق شناس  | 

شنبه

دختر ، پاهایش راه نمی رفت . پاشنه ی کفش پای چپش ، نوک کفش پای راستش را لگد می کرد . می خورد زمین . نیم خیز بلند می شد ، بی آنکه عذری بخواهد ، یا به انتظار عذرخواهی بماند ... .

 می رفت ؛ غم آلود و در فکر . آن فضا از خیابان سنگین بود ... آخر پرنده ی توی قفس ، آنقدر بزرگ بود و قفسش آنقدر کوچک که بال هایش لابه لای میله ها گیر می کرد ... زخم می شد و شاید هم یک روز می شکست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 20:39  توسط پروانه خائف حق شناس  | 

نه صبح بود نه ظهر . از دیوار حیاط پریده بود توی اِیوان و وحشت زده خزیده بود زیر نزدیکترین مبل سالن . میو میو نمی کرد ، زبانش تا نیمه زده بود بیرون و توانی برای نفس کشیدن نداشت . آنچه که می دیدم در مخیّله ام نمی گنجید .  برآشفتم و شعله های فریاد از هنجره ام بیرون کشید : « کدام ... کدام جنایتکاری این حلقۀ دار را دور گردنت پیچیده ؟!... » دنبالۀ طناب از گوشه های مبل پیدا بود . صدای هِنّ و هِنّ خفیفش با تپش قلبم درآمیخت : « آخر از خفه کردنِ تو چه سودی میبرند ؟! » . دستۀ مبل را گرفتم و بالا کشیدم . « نترس ! بیا بیرون ! حلقه را بیرون می آورم . زخم را می بندم و ... » . با دست راست و با پای چپ ... با آرنج ... با صدا و با خواهش ... « نترس ! بیا ! نترس ! » . بیرون که آمد ، گرفتم لایِ دو دستم و آرام نشاندمش روی فرش ... نوازشش کردم تا به من اعتماد کند ... « نباید بیکار نشست . باید به گوش همه رساند . باید هوار کشید و به میز محاکمه کشاند . حرف حسابشان را می دانم . بی خاصیّت خودشانند . مگر غیر از این است که هفتۀ پیش دو تا موش زشت و گنده را  کُشتی و اهل کوچه ، تا سه روز که نعش موشها روی زمین بود قهرمانی ات را به رخ می زدند ... راستی نظافتچیانِ شهرداری توی آن سه روز ، موشها را ندیده بودند یا برای برداشتنش زیرلفظی می خواستند ؟! خومانیم فقط کافی است دهان باز کنیم تا بگویند : تا زمانیکه مشکل نظافتِ شهر حل نشود کسی طالب شنیدن خبرِ دارزدن گربۀ تو نیست !...  » سر و ته طناب را کمی برانداز میکنم تا راهی برای بازکردنش بیابم . راهی برای اثرگذاشتن در ذهن فروخفتۀ عوام ... « آهان ! یادشان رفته آن پیرزن را که مدام می گریست ؟ هیچ چیز خوشحالش نمی کرد و هرگز نمی خندید ؟ همان که وقتی بازیگوشی هایت را می دید از اَعماق سینۀ خوگرفته به بی کسی اش خنده سرمی داد و بریده بریده می گفت : تو اگر نبودی ملوسکم ... غم دوری بچه هایم ... مرا می کشت ! راستی ماجرای طنابِ دور گردن تو مهمتر از مسئلۀ فرار مغزها و بحرانِ ترک وطن که نیست ، هست ؟! » . یکی از گره ها را بین شَست و سبّابه ام گرفتم و شروع کردم به تقلّا ... « منصفانه نیست . آنروز هیچوقت از یادِ آقای همسایه نمیرود که تو چطور بچّه اش را متقاعد کردی بماند خانه و برای رفتن به بیمارستان بهانه نگیرد . همانکه از بس بخاطر بیماری زنش ، خط بیمارستان-خانه  کارکرده بود ، سهمیۀ بنزینش تمام شد و باید تا نوبت بعدی با تاکسیِ خطی زنش را به بیمارستان میبُرد ! بچّه اش چه جیغی می کشید : منهم باید بیایم . و پدر فریاد میزد : بچه ها را راه نمی دهند . ماشین را هم که نمی آورم منتظر بنشینی ! ... آنوقت بود که یاد تو اُفتاد و همینکه گفت : تا میروم و برمی گردم با گربۀ خانم همسایه بازی کن ، بچّه هورا کشید که : قبول ... قبول ، و پدر تا پایان دورۀ درمان از دست نق نق بچّه اش دراَمان بود  .  حالا هرجا بگویی می گویند : بحث داغ سهمیۀ بنزین جایی برای سخن راندن از اقدامِ خشونت بارانه علیه گربۀتو نمی گذارد !!! » گرۀ اول باز می شود و گرۀ بعدی خودش را می نمایاند . خداوندا یعنی من آنقدر عاجزم که نمی توانم باعث و بانی این جنایت را مجازات کنم ؟ یا لااقل آنان را که هنوز رحمی در دلشان باقی مانده به اعتراض علیه این اعمال وحشیانه راغب سازم ؟! ...

با چشمهای عسلی اَش خیره شده به من و تماشا می کند . نگاهش خمار و آمیخته به تفکر است . از همان نگاههایی که معمولاً پشت بندش سری تکان می دهند و می گویند « واقعاً برایت متأسفم » .  « گربۀ کوچکم گوش کن :تو خوبی ، تو پاکی ، تو بی گناهی ، از همه مهمتر ! تو هستی ... ولی ما آدمها حتماً خوبتریم ! پاکتر و بهتریم ! که حلقۀ دور گردن تو از هر مسئله ای که به ما مربوط می شود کم اهمیّت تر است.نه اینکه فکر کنی ما خودخواه تریم ها ؟! نه ! تا بوده کلیشه ها گفته اند که تو خودخواه و بدجنسی !!! تو موذی و شومی !!! ما خوبیم . ( نجوا کنان توی گوشش ) اما نه آنقدر که دوباره به ما اعتماد کنی و آنقدر نزدیک شوی تا طنابِ کارسازتری بر گردنت بیاویزیم و ... » طناب که باز شد با خونسردی و شاید هم بی رحمی در آغوش گرفتمش و گذاشتمش روی دیوار : « اینبار در برابر هیچ سمّ و تله و دامی تقلّا نکن . در دَم مُردن بهتر از یک عُمر زندگی تواَم با نیمه جانی است . آخر هنوز مشکلات بشری حل نشده اند که نوبت به حلّ مشکلات تو برسد !!!  » ... دو قدم برنداشته نشست و رفت توی فکر : « تو که این همه ادعایت می شود اینی ! پس وای به حال ... »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 0:31  توسط پروانه خائف حق شناس  | 

قسمت سوم : مشكلي مهم در ايجاد ساختار هنجاري مشترك

ازدواج سالم نیاز به شكل گيري ساختار هنجاري مشتركی دارد که در مرحله آشنايي شکل می گیرد . اما بزرگترين مانع شكل گيري این ساختار ‍، مسئله ای است به نام « جنسيت ».

اگر به « چگونگي روابط ميان زن و مرد » در جوامع گذشته و دوران معاصر نگاهي بياندازيم ‍، نكته اي كاملا آشكار وجود دارد و آنهم اين است كه اكثر جوامع در چگونگي تعريف اين رابطه با مشكل مواجه بوده اند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 13:2  توسط پروانه خائف حق شناس  | 

قسمت دوم : آسيب ها

در قسمت قبل گفتيم كه براي داشتن ازدواجي سالم از سه مرحله آشنايي ، نامزدي و ازدواج رسمي ‏‏، بايد عبور كنيم. و خاطر نشان كرديم كه در دوران آشنايي پديد آمدن ساختار هنجاري مشترك ميان طرفين الزامي بوده و سپس چگونگي آنرا بررسي نموديم.

اما اجازه بدهيد حالا كمي هم درباره ايرادات و انتقاداتي كه بر اين روش وارد است صحبت كنيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 10:15  توسط پروانه خائف حق شناس  | 

قسمت اول : ساختار هنجاری

براي بررسي ساختاري دوران نامزدي و ازدواج ، مي توان از چهار نظرگاه كه براي ساختار ارائه شده استفاده كرد :

1)       تعريف ساختار به  معناي دوركيمي آن يعني « هنجارهاي مشترك » كه در فراسوي افراد قرار دارد و بر روابط و رفتارشان نظارت مي كند.

2)       ساختار به معنايی كه پارسونز در ذهن داشت به عنوان « شبكه نقشها و منزلتها » يي كه يك نهاد اجتماعي ( مثل خانواده ) را تشكيل مي دهد.

3)      سوم ساختار به آن معنا كه جرج زيمل در نظريات بكار گرفت يعني به عنوان برخي « وضعيتهاي مشخص عيني » كه بر روابط و رفتارهاي افراد تاثير مي گذارد.

4)       ساختار به آن معنا كه در ماركسيسم مطرح است يعني « شيوه توليد زندگي مادي » كه به عنوان عاملي فراانساني بر روابط و رفتارهاي افراد تاثير دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 14:27  توسط پروانه خائف حق شناس  | 

بحث داغ هوش مردان و زنان از آنجایی آغاز شد که برخی از دانشمندان ، با مقایسه مغز زنان و مردان و مشاهده ی این امر که مغز زنان کوچکتر از مغز مردان است ، مدعی شدند که زنان به لحاظ توانایی های هوشی و ادراکی در مرتبه ای پایین تر از مردان قرار دارند ! غافل از اینکه تا به امروز هیچ یک از شواهدی که در تحقیقات مختلف بدست آمده نشان نداده که تفاوت آناتومیک میان اندازه مغز زنان و مردان موجب آن است که زنان در حوزه های علمی ، ریاضیات ، مهندسی و علوم پیچیدۀ اجتماعی اقتصادی سیاسی ، پایین تر از مردان قرار داشته باشند . همچنین در آزمونهای هوش که بر روی زنان و مردان به انجام رسیده ، تفاوتها غیر محسوس بوده است .

از سویی دیگر  دانشمندان در پی تحقیقات علمی خود به این نتیجه رسیده اند که بزرگی اندازه مغز ، تا آن حد که تصور می شود در رابطه با قدرت تفکر نیست ، بلکه بیشتر منعکس کننده ی نیازهای حسی می باشد . در واقع بررسی 34 گونه مختلف از نخستینیان به همراه مطالعه جزئیات زیست محیطی ، عادات و رفتارهای اجتماعی آنها ثابت کرده است که تفاوت اندازه مغز این گونه از موجودات در رابطه با قدرت بینایی (!) آنهاست و نه هوشی .  در واقع مناطقی از مغز که برای تشخیص حرکت و کیفیت آن سازمان یافته اند ، در میان انواع نخستینیان تقریباً به یک اندازه بوده و تفاوت چندانی با هم ندارند . و این درحالی است که قسمت هایی از مغز که درک رنگ و الگوها را برعهده دارند ، به صورت غیرقابل قیاسی در میان انواع مختلف نخستینیان از نظر اندازه ، نسبت به هم متفاوتند .

این نتایج باعث گردیده اند تا بر روی این نظریه که هر چه مغز موجودی بزرگتر باشد ، هوش وی نیز افزوده می شود ، خط بطلان کشیده شود . در واقع آنچه واقعاً در این گونه رخ داده است ، کسب توانایی های ویژه ای در خصوص بینایی می باشد و تفاوت اندازه مغز موجودات ، آنها را باهوشتر از سایرین نمی سازند .

 منابع : ایرنا  و   نشریه انتخاب 9/21/87

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 14:5  توسط پروانه خائف حق شناس  | 




! نگاه كن

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه ی سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
!
نگاه كن

تمام هستي ام خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي كشد
!
نگاه كن

تمام آسمان من
!
پر از شهاب مي شود

! تو آمدي ز دورها و دورها
و سرزمين عطرها و نورها !
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاج ها ! ز ابرها ! بلورها !
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
!
نگاه كن

من از ستاره سوختم
لبــالــبِ ستارگــانِ تـب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن !  كه من كجا رسيده ام
به كهكشان ! به بيكران ! به جاودان !

كنون كه آمديم تا به اوج ها
مرا بشوي با شراب موج ها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا


مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن !
تو مي دمي و آفتاب مي شود

 

   ؛  استفاده شده از سایت فالگو دات کامGolalak شاعر : 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 21:43  توسط پروانه خائف حق شناس  |